شهد شیرین مجنونان عاشق
نام شفایافته: محمد
تاریخ شفا: 1373
هوا سخت ورم کرده بود. محمد کنار پنجره ایستاده بود و به توده ابر سیاهی که همه آسمان را پوشانده بود و نمی بارید، نگاه میکرد. محمد در تفکر شد.
- بروم یا نروم؟
برای پاسخ سوال ذهنش در ابهام و تردید بود. از دیروز که خبر را شنیده بود تا حالا که موضوع را با مادرش در میان گذاشته و از او اظهار نظر خواسته بود، چند بار این سوال را از خود پرسید. مادر گفت:
- دلت را به خدا بده و برو.
مگر می شود دل به خدا داد و رفت؟ اگر توی اتوبوس، در هتل یا هر جای دیگر آن بیماری خجالتآور به سراغش بیاید و رازش را برملا سازد، چه بکند؟ آیا آبرویی برای او نزد دوستان و همکلاسیها باقی خواهد ماند؟ بعد از آن با سرزنش و تمسخر و نگاههای زهرآلود آنان چه کند؟
سک
برچسب: مجنونان,
نویسنده: نرگس عباسی
تاريخ: چهارشنبه
15 آذر
1396 ساعت: 7:45